برای رسیدن ‘ گاهی باید نرفت

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

 

 

 

تعطیل شـــــــــــــــــــــــــــــد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط نهال نظرات () |

 

با افتخار اعلام میکنم نهال (خودم) بعد از کلی خر خونی الکی!!!!!!!

بالاخره تشریف فرما شدن!!!!!!!!

دیگه هم قصد ندارن درس بخونن و در نتیجه حالا حالا ها در خدمتن.....

و همچنین عرض عذر خواهی دارن خدمت دوستان محترم .. و عرض تشکر بابت نظراتشون + کلی بووووووووس

 

پ ن 1 :  و یه عذر خواهی ویژه برای آرش عزیز بابت سو تفاهم پیش اومده و باید بگم که واقعا نمی دونم چه جوری ازش عذر بخوام ... یعنی ممکنه منو ببخشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

پ ن 2 : باید حتما یه اتفاق نامه ی مفصل براتون بذارم...... اوه کلی اتفاق باحال افتاده برامممممممم!!!!!!!!! الان حال ندارم بنویسم اما !

پ ن 3 : کی میگه من همون نهالم؟! ای بابا کلی تغییرات ایجاد شده و من دیگه تصمیم ندارم نهال خانوم قدیم بشم .. اصلا حیف اون همه احساس نبود؟!!!!!!!!!!! و یه پیام واسه آقای احمد (؟) که هیبچ ردو نشونی از خودشون نذاشتن... مثل اینکه لازمه اندکی با هم حرف بزنیم... فکر بد نکنین! در پیرامون مشکلشونه منظورم....

پ ن 4: نیومده کلی ور زدم!!!! فقط خواستم بگم تشریفمو آوردم تا یه مدت طولانی...... و منتظر نظرات قشنگتون.....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط نهال نظرات () |

       *اول از همه عید قربان   رو به همتون تبریک میگم *

بعدش :  کلی اتفاق واسم افتاده... اما مهمترینش....!

این وبلاگ از این به بعد کاملا شاد میشه....! قابل توجه دوستان  عزیزم که دلگیر بودن از این همه غم....

تو مدرسه همه فک میکنن  چون شادتر از همه ام حرفام تمومی نداره  بلند تر از همه میگم حاضر و.... تو زندگیم هیچ غمی ندارم... به خاطر اینم هر وقت کلی غمگین میشم  و گریم میگیره همه با تعجب نگام میکنن ...

اما الان میخوام دیگه تظاهر نکنم...! می خوام واقعا  شاد باشم!  هیچی ارزش ریختن اشکای منو نداره حتی دوستام

ازشون متنفر نیستم اما بی تفاوت رد میشم... همین دیشب با زهرا رفتیم خونه ی داداش حسین ... همون اولش منو ول کرد و رفت توی اتاق با حسینو بعدم در قفل شد....

آیدین میگه خودتو اذیت نکن مهم نیس... و مهمتر از همه اینه که تا  دختر چیزیو نخواد اتفاقی واسش نمیوفته...

البته من از این بیشتر حرصم میگرفت که این همه زهرا رو نصیحت کردم ... گفتم حداقل امروز... جلوی من.....

غصه می خوردمو تازه فهمیدم آیدین اونی نیس که فک میکردم ... پشت سرش پر از حرف بود .. حرفای خنده داری که منو به گریه مینداخت... اما حالا فهمیدم همه پوچ بودن...

ازش میترسیدم... کلا از همه ی  پسرا میترسم . اما تو یه لحظه تصمیم گرفتم شجاع باشم... در واقع همه بود ن و غیر من...!

زهرا گفت بیا بریم خونه ی داداش حسین... آیدینم گفت و بعدش حسین اس داد که بیا... منم  با تمام ترسی که داشتم رفتم... اتفاقی نیوفتاد .  قبلا ها احساس میکردم دخترایی که میرن خونه حتما نا پاکن اما حالا حرفمو پس میگیرم....

تا خود دختر نخواد اتفاقی براش نمی افته.....

واقعا متاسفم واسه دوستایی که فک میکردم به زور به این روز افتادن ... اما دیشب خودم با همین چشام دیدم که زهرا خودش خواست و رفت...

آیدین ازم خواست بی خیال همه چی شم.... مریمو آرشم قهرن.... مریم ابروهاشو برداشته! اونم شیطونی! کلا اعتماد به نفس خوبی داره و هر چند عشقمو ازم گرفت اما بازم ازش خوشم میاد...

دیشب کنار دریا بودیم... منو آیدین و دوستش و شیما دوستم.... آیدین هلم داد از ترس نزدیک بود سکته بکنم! اما بعد دستامو گرفت و نذاشت بیافتم! گفت ببین من همه جوره مواظبتم! فقط لبخند زدم! اه کاش آرش فراموشم میشد و هی جای آیدین اونو نمی دیدم........

و اما این آخرین نوشته ی غم انگیز من بود .... از این به بعد همش خاطرات شادمو مینویسم... دارم آرشو فراموش میکنم... آیدینو بیشتر قبول دارم تا اون... اما خب کلا لطفا ننویسین این دوستیا اشتباهه . خودمم می دونم . اما مشکلاتی هستن که نمیشه بیانشون کرد و به این خاطره که.....  به هر حال از این به بعد شما نهالی شاد خواهید داشت! این مهمه!

پ.ن1 : خواستم رسما از داریوش عزیزم عذر خواهی کنم..... و بهش بگم دلم کلی براش تنگ شده و حتی روشو ندارم که به وبش سر بزنم..... و ازش بخوام لطفا اگه میتونه منو ببخشه...

پ.ن2:  و از همه ی دوستای عزیزم عذر میخوام اگه تو این مدت  با غم هام آزارشون دادم.

معتقدم: زندگی دو روزه پس به همه ی بدی ها لبخند بزن و گاهی بهتره بی اعتنا گذشت.. متاسفم که خودمو این همه آزار دادم.

                           Nahal bi etena be gozashte ba ye labkhand!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٦ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط نهال نظرات () |

 

فقط یکی بهم بگه چرا؟!

می ایستم جلوی  دیوارها......

گفته بودن دختره و نجابتش....

داغون شدم تو این مدت. نجابت؟!  چون نفروختمش باید سرزنش شم؟!

درست دو هفته پیش بود که سر این قضیه با پسری که دوسش داشتم بهم زدم .... پسری که ساعت ها بهش زل زده بودم و بهش فکر کرده بودمو به خاطر یه خواسته ی احمقانه از دست دادم.. و حالا.....

آخ کاش نسل این پسرای هوس باز از بین بره......

بهم میگن _ تو نمی تونی با هیچکی دوست شی با این افکار بچه گانت...

نگفتم _ افکارمو دوس دارمو تا ابد پاشون می ایستم .

نگفتم – چقدر داغونم ... چقدر غم دارم و غصه میخورم واسشون

من عاشق آرش بودم .. تحمل نداشتم با مریم ببینمش با دختری که خودشو فروخت . میبینین! یکی ... فقط یکی به من بگه چرا ؟! چرا دخترا این جوری شدن......؟!

1 هفته ی پیش درست تو همین روز مسخره ... 1 شنبه ... دیدمش ....  انقدر معصوم بود که یه دفعه یادم رفت چی به سرم آورده ...

خدایا من ساده ام یا قلبم خیلی پاکه؟!

برگشت طرفمو  با  معصومیت گفت : ببین اگه شرطمو قبول میکردی.....

شرطش؟! و اما س ک س شرط بود یه بدبختی ؟!

بدون هیچ حرفی رفتم...

شبش به مریم اس دادم . گفت رابطش با آرش جدی شده

گفتم یعنی چی ؟! گفت من دیگه دختر نیستم......

مریم فقط 14 سالشه.... اون شب کلی غصه خوردم.. به خدا می دونم دست خودشون نیس... از سادگیه..... اما....

فرداش صمیمی ترین دوستم.....

کاش میمردم....

گفتم نرو ... گفتم پسره آدم نیس.... رفت ... رفت ... رفت.... و پاکی ای که رفت ....

زهرا جی اف بیبی قبلی  آرشم همین دیشب اس داد که رابطه اش با (حسین )  بی اف جدیدش ... فراتر از دوستیه...

آخ خدا جونم ..... من نمی تونستم تحمل کنم . نمی تونستم این قضایا رو هضم کنم ... هنوز غم رفتن آرش نرفته بود. این انصاف نیست .... من طاقت این همه بدیو ندارم...

بازم صدای  اونا میاد – نمی تونی با این افکارت.......

آره نمی تونم ... نمی تونستم بمونم و خودکشی کردم.... نمردم..... مسخرست ... جای کلی بخیه رو دست چپم و دخترایی که با تمام وجود دوستشون داشتم و.....

یکی به من بگه چرا؟!

به خدا نمی تونم این قضیه رو هضم کنم....

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ . ن 1 :   شب و روزم شده گریه ... جالبه .. دوستم فقط روز اول ناراحت بود و روز بعد با خوشحالی گفت  پسره گفته چقدر سفید بودی...... ولی کاش سیاه بودو.....

پ.ن 2:  آرش تقریبا همیشه میاد . واسه فراموش کردنش به یه پسره که میگفتن با هیچکی نمی پره اس دادم . اونم ج داد و رابطمون شروع شد ...  ندیده بودمش... دیدمش شوکه شدم ... خیلی از آرش قشنگ تر بود... اما ....  معصومیت نگاه آرشو هیچکی نداشت حتی آیدین با اون همه زیبایی...

پ . ن 3 : پسرا چقدر پستن.... 2 روز از دوستیمون نگذشته بود پیشنهاد داد. منم با یه شکست بزرگتر برگشتم سر جای اولم...

پ . ن 4 : این مسئله واسه من خیلی مهمه ... گرچه برای خودم اتفاق نیافتاده اما .....

 

 حالم از هر چی پسره بهم می خوره .... و دخترای احمقی که ......

چی بگم؟! 

چقدر این قضیه عادی شده... افتخارم میکنن بهش......

متنفرم از این که یه دخترم .... از این که پسرای لعنتی هر بلایی دلشون خواست سرمون در میارن

بی زارم از عشق ... از رابطه هایی با عنوان عشق.......

فقط یکی بهم بگه چرا؟!

                                                                   Nahal ba  tamame kine haye 2nya      

                                                                 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط نهال نظرات () |

سلام + کلی عذر خواهی که مفصلا تقدیم همتون می کنم !

یه مدت نبودم که شما واقعا منو با نظرهاتون شرمنده کردید....

ببخشید متاسفانه کلی مشکل داشتم که تو آپ بعدیم با عنوان دردنامه ی من ذکر میکنم..

راستی واقعا ازتون ممنونم و باز هم ببخشید .

پ. ن : متاسفانه الان نمی تونم توضیح بدم که چی به سرم اومده . اما منتظر سیلی از غم باشید . زود آپ میشم.. و براتون توضیح میدم

                             ماچ منتظر نظراتتونم : نهال با یه دنیا غم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نهال نظرات () |

 

دیروزم یه یک شنبه بود عین همیشه تلخ و مذخرف ....

مریم اومده بود کلاس.. البته کلاس اومدن های مریم همون نیومدن  به حساب میان ! چون یا با آقا آرش شانارن یا پارک نیلوفر و یا لب دریا لاو میترکونن و من این جا  غصه!!

رفیق فاب هم شدن آرش میشینه بلند  میشه میگه  فقط مریم ..منم  خب غصه میخورم اما کمتر از قبل..

خدارو شکر آرش هنوز میترسه و زبان سرا نمیاد اما رضا جاش حسابی حال منو میگیره که جبران شه! دیشب عین اسکول ها رفته بودم خیر سرم مقوا بخرم . من که حواسم نبود رضا داره میاد  اومدم از جلوی یه گردان پسر رد شم که بهم رسید! خدا هیچوقت ضایگی نصیبتون نکنه!!!! جلوی اون همه پسر با انگشتای  زشتش یه حرکتی اجنجام داد که  نا خودآگاه با خنده ی پسرا اشک از چشام سرازیر شد.... پسرا چه موجودات پستی بودن.... دیگه پایین نرفتم . مریمو آرشم با هم پارک نیلوفر بودن البته این پارک معروفیتش فقط به خاطر سکوتو. خلوتیو....به خصوص تاریکیشه!!!!!!!!!!

دیشب آرش اس داد : چرا پشت سرم حرف میزنی؟!

ج دادم:  من واسه تو تره هم خورد نمی کنم چه برسه به این که پشت سرت حرف بزنم!

دروغ می گفتم! همین چند روز پیش بود که دوستش اس داد : آرش میگه چه طوری نیو فنچ؟!

من موندم که خود آرش زبون نداشت بپرسه؟! نیو فنچ دیگه چه صیقه ایه؟!  یعنی من بچه تر از جی اف سوم راهنماییش بودم؟! خیر سرم این همه درس خوندم اومدم سوم! اونم از نوع دبیرستانش!!

اس داده بود : هنوز دوستم داری؟!

عقده ای نبودم که بگم آره فقط بهش گفتم چه فرقی میکنه با مریمت خوش باش...

گفت : واسم مهمه

گفتم: من نه عاشق چشم و ابروتم نه دختریم که با هر کسی بپرم... قبلا ها هم  فقط هوس کرده بودم یه بیبی بی اف داشته باشم!

گفت : یعنی من بچه ام؟!

گفتم: اگه نبودی که منو ول نمی کردی بری با بچه دایناسور ها!!!!

حوصلشو نداشتم.. خودش عین کروکدیل گیر میداد به من . منم با خوندن هر اسش گریم میگرفت و یادش می افتادم... نمی خواستم این طوری بشه.  اما اون اصرار کرد . نقطه سر خط

دوباره شروع کردیم...

اما این بار حس من متفاوت تر از حس اون بود . انتقام! شاید مسخره باشه اما با کلمه کلمه حرفام خوردش میکنم و لذت میبرم!!!!! هم اونو و هم عشقشو... مریم!

نمی دونم به قسمت اعتقاد دارین یا نه...

قسمت نبود ما با هم باشیم

دوست شدیم اما فقط یک روزو دوباره....

بازم گریه کردم و نمی دونم چرا هنوزم دلگرم اینم که برگرده..

تمام وجودم غصه داره اما مهم نیست... دیگه هیچی مهم نیس

امروز یه سری بچه های کلاس یه طرفه به قاضی رفتن.. راستش من اهل قضاوت نیستم و همه ی دوستامو هم دوست دارم به خصوص سحر و ستاره و آسانا که تازگی پاش شکسته!  حالا این دوستام گیر داده بودن به این که ستاره دختر بدیه و بهتره که باهاش نگردم...  انقدر بلند ور زدن که ستاره زد زیر گریه... دلم آتیش گرفت.... اونم مثل من بود ... تنها گناهش این بود که بی اف بی وفاش ولش کرده بود و حالا جی اف جدیده پشت سرش صفحه گذاشته بود.... این قضه هم به خیر و خوشی تموم شد..

درسام خوب پیش نمی رن... من دختر خودداریم اما با برگشتن آرشم هنوز غصه ی رفتنش یادم نرفته...

کلا دنیام می گذره....پوچ و تو خالی ... دیگه متنفر شدم از هر چی عشقه... فقط به انتقام فکر میکنم . انتقام از اون از هر کی آزارم میده....

 

پ . ن :  می خواستم رسما از  دوستای خوبم تشکر کنم که باعث شدن به خودم بیامو کمتر غصه بخورم . نمی دونم اگه شما رو نداشتم  چی کار باید میکردم؟!

 Bedon hich ehsasi taghdim be to                 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط نهال نظرات () |

 

نمی دونم من مشکل دارم یا غم های دلم اوندر کمه که نمی تونم غم رفتنتو از بیاد ببرم.....

میدونم اشتباه بود....

دل بستن به تو......

اما هنوزم درگیر یه احساسم....

وقتی اسمت میاد یا حتی  بعضی از حرفات که همه جا تکرار میشه....

وجودم خالی میشه از هر احساس و پر میشم از تنفر...

این حسیه که تو برام به یادگار گذاشتی.....

مگه من چیکار کرده بودم؟!

گناه من انقدر بزرگ بود که تو دادگاه دلت حکم اعدام قلبم صادر شد؟؟؟؟

قلب من مرد..احساسم رفت...اشکام خشکید...

همون لحظه که گفتی بهش خیانت نمی کنی....

نگفتم گل من چرا فقط واسه من بد بودی؟!

تو خندیدی مثل همیشه به منو احساس شیشه ایم....

هیچکی نفهمید به من چی گذشت....

هیچکی نمی فهمه درد من چیه و همه میگن فراموشش کن....

اونو می تونم اما زخمای دل خستمو چی؟!

کاش یکی بهم میگفت وسعت غممو درک میکنه جای این همه نصیحت.....

 

پ.ن1 :  من این وبلاگو واسه درد و دل های خودم  مینویسم.. ازم خواستین از شادی هام بنویسم.. کاش شادی ای بود تا واسه دل خوشی شما هم که شده ازش صحبت میردم. اما الان واقعا داغونم امیدوارم که درک کنین.....

پ.ن2: به یکی از دوستام گفتم امتحانش کنه. باهم حرف زده بودن و آرش گفته بود عاشق جی افشه و نمی خواد بهش خیانت کنه. منم مثل همیشه بی صدا شکستم....

پ.ن 3 : نمی تونم با مریم چشم تو چشم شم . می ترسم چیزی بگه و قلبم بیشتر از این بشکنه... دیشب یکی از دوستام که از ماجرای آرش خبرداشت  شوخیه خیلی بدی باهام کرد... با یه خط دیگه اس داد که آرشمو پشیمون... وقتی کاملا با احساسم بازی کرد . گفت که آرش نیست.

پ.ن 4: مطمئنم امسال نمی تونم با این اوضاع پیش برم.... من رشتم ریاضیه و تو آزمونی که امروز داشتم  نتونستم حتی یه دونه از سوالای ریاضی رو حل کنم....!

پ. ن 5: از همه ی نظراتتون ممنونم ... فقط  لطفا بیشتر از این شخصیتمو زیر سوال نبرید. پیشنهاد بدید اما انتقاد نکنید. من بیشتر به دل داری نیاز دارم تا نصیحت............

                    *نهال با یه عالمه بغض و کینه*

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نهال نظرات () |

 

گاهی اوقات با خودم فک میکنم به کی میگن احمق؟؟!!

خب معلومه به منی که با وجود این همه بدیش هنوزم یادم نرفته که اون پسر بچه چی به سرم آورد....!

وقتی داشت میرفت برگشت طرفمو گفت:

-         ببین ما فنچیم ... با فنچام می پریم ... تو برو با همون پیر مردا باش عقل کل.

خوبه که خودشم می دونست تا چه حد واسه من بچه است!

-         همون پیر مردا می ارزن به صدتا مثل تو....

حالا منظورش از پیر مردا  همون پسرای 25 ساله بودن که در برابر یه پسر 18 ساله معلومه که پیرمرد محسوب میشدن!

بهش گفتم :

-         فقط بگو چرا؟؟

-         تو آبروی منو بردی..بهم توهین کردی...باهام دعوا کردی....غرورمو شکستی..دیگه چیکار می خواستی بکنی؟!

-         خیلی دلم میخواد خفت کنم!!

بیچاره عجب دل پری داشت از من!!!!

-         ولی من میدونم تو با مریم دوستی...

-         آره باهاش دوستم.....

خورد شدم... ایستاده بودم اما احساس کردم کمرم خم شد... آرش با چشای ظاهرا معصومش زل زد تو چشام

-         من با مریم دوستمو نمی خوام بهش خیانت کنم....

-         باشه. بای

ایستاده بود و نگام میکرد فک کنم کلی لذت برده از شکستن من... داشتم میرفتم که یه دفعه رضا جلوم ظاهر شد! شانس آوردم منو با آرش ندیده بود. تو این اوضاع فقط اونو کم داشتم

-         میخوام باهات حرف بزنم..

-         بگو

مثلا می خواست باهام حرف بزنه ولی کلی تهدید کرد و آخرم با اون چشای خوشگل و آبیش زل زد تو چشامو گفت

-         چرا رفتی با آرش؟

-         اشتباه کردم....

دوباره حس حیوانیش گل کرد و اومد جلو بزنتم که دستم گرفتم جلو صورتم. ترسیده بودم گفت

-حیف که دوست دارم

و رفت . البته  اینو هم بگم که هیچکی یادش نیس من به خاطر آرش چه گندی زدم.. اگه هم یادشون باشه حداقل به روم نمیارن. مریمم که کلاس نیومده بود شنیدم با آرش رفته شانار آب انار بخورن! که الهی از گلوشون پایین نره!!!!!!!!!!

زخمای دلم هنوزم خوب نشدن. هنوزم وقتی به آرشو مریم فکر میکنم میبارم...

دست خودم نیس...

من آرشو دوس داشتم...

کاش برگرده تا بهش بفهمونم دل شکستن هنر نیس...

میخوام زیر پاهام لهش کنم... البته این تنها حس من نیس حس تموم دخترای زبان سراست ..

آرش دیگه نمیاد اون جا..

آخه  همه به خونش تشنه ان به خصوص رضا ....

منم که تنفرم حد و اندازه نداره پس همون بهتر که نیاد.. همون بهتر که با یه دختر بچه ی 15 ساله باشه... اصلا لیاقتش همون بود....

Ba tanafor taghdim be arash

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط نهال نظرات () |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت